ساعت ۹ شب دارم از دانشگاه برمیگردم. گلامور خان هم همزمان از سرکار برمیگرده و من رو از ایستگاه برمیداره. خسته ام اما حالم خوبه... نمیدونم چرا اما شاید دلیلش فکر کردن به موضوعیه که چند شبه گلامور خان داره در موردش باهام صحبت میکنه. پاهام از همه دویدنهای طول روز ورم کردن و کمر درد امانم رو بریده اما از گلامور خان میخوام که بریم خرید ِ سبزیجات لازم برای آشپزی امشبم... قارچ و فلفل دلمه ای و گوجه های خوشرنگ و پیازچه و ... هوس انار و پرتقال کرده م و طبق معمول دستچین کردن میوه با گلامور خان هست.
به سختی میتونم بایستم اما به محض رسیدن به خونه مشغول آشپزی میشم. پیازها رو رنده میکنم اما از چشمام اشک نمیاد. گلامور خان طبق معمول خریدها رو جابجا میکنه و بعد هی دور و برم میچرخه و هی پیشنهاد کمک کردن میده. گلامور خان نمیدونه که من برعکس زنهای دیگه دوست ندارم مَرد توی خونه ش آشپزی کنه! من دوست ندارم گلامور خان آشپزی کنه و من لم بدم روی مبل و اون برام غذا سرو کنه. اصلا من انقدر روی آشپزخونه م حساسم که وقتی گلامور خان میره توی آشپزخونه دائم یواشکی مواظبم که جای وسیله ای رو عوض نکنه یا موقع نمک زدن به خوردنیش راه نره و کف آشپزخونه م رو کثیف و لکه ای نکنه یا اونقدر کتری در حال جوشیدن رو ول نکنه مبادا بخار آب ِ کتری کابینتهام رو خراب کنه. و گلامور خان میدونه که آشپزخونه قلمرو من هست همونطور که حمام و دستشوئی قلمرو اون هست! :)
من آشپزی کردن گلامور خان رو دوست ندارم عوضش اما عاشق اینم که موقع آشپزی گلامور خان هی دورم بچرخه و برام کارهای کوچولو کنه... من عاشق بوسیدن های گلامور خان م وقتی که مشغول غذا درست کردنم... عاشق از پشت بغل کردنها و بوسه هاش روی گردنم و حرفهاش توی گوشم... اصلا انگار همینها چاشنی غذا میشه و غذا طعم دیگه ای میگیره. من از آشپزی کردن مرد خوشم نمیاد عوضش معتقدم که مرد باید بلد باشه نوشیدنیهای خنک یا کاکتیلهای خوشمزه ی شامپاین برای خانومش درست کنه... یا سالادهای مخصوص... یا دسرهای خنک با مخلوط میوه و بستنی برای خلوت دونفره بعد از شام.
گوشتها رو با پیاز رنده شده خوب مخلوط میکنم و کباب تابه ای ها رو سرخ میکنم. بعد از سرخ شدن همه کباها رو میچینم توی قابلمه و حلقه های فلفل دلمه ای و گوجه ها و قارچهای سفید و سبزی پیازچه ها رو به کبابها اضافه میکنم و میزارم غذام خوب جا بیفته. گلامور خان با دستگاه آب پرتقال گیری مشغوله... با دقت پرتقال ها رو میشوره و قاچ میکنه و آبشون رو میگیره. من آب رو برای درست کردن برنج میزارم جوش بیاد و تازه میرم توی اتاق و نگاهی به خودم توی آینه میندازم. قرمزترین رژلب رو روی لبهام میزنم و برمیگردم با گلامور خان راجع به اون موضوع حرف میزنم... ایده هام رو میگم... گلامور خان از برنامه ش میگه و من از ذوق جیغ میزنم. آب جوش اومده و من در حالی برنج رو دم میکنم که یه لیوان آب پرتقال تازه و خنک رو سر میکشم و به این فکر میکنم که توی اون لباس چه شکلی میشم.
وقتی پاکت نامه رو باز میکردم هیچ حدس نمیزدم چه نامه ای داخلشه اما انگار همیشه سوپرایزها وقتی میرسن که هیچ انتظار نداری. توی پاکت یه نامه بود با مبلغی چک برای من! نامه از طرف اداره مالیات بود و مبلغی رو به من برگردوندن بابت مالیات اضافی که زمانی که توی دانشگاه درس میدادم پرداخته بودم! راستش بیشتر از اینکه از دیدن اون چک و مبلغ پول خوشحال بشم از این خوشحال شدم که این دسترنج کارم بود و درست توی این حس ناامیدی به دادم رسیده بود و یه شیرینی خاصی برام داشت. حالا اینکه کاملا غافلگیرانه و توی اولین روز سال نو به دستم رسیده یه چیز دیگست که من به فال نیک گرفتمش. انگار این نامه رسیده بود تا من رو از این حس بیهودگی و ناامیدی بیرون بیاره. اولین کاری که بعد از دیدن اون چک کردم اینه که برای خودم یه پیراهن خریدم و اینجوری با خودم دوباره آشتی کردم. گلامور خان هم این وسط بی بهره نموند و منتظره تا اولین آبگوشت گلامورانه ی سال نو آماده بشه و دو نفری نوش جان کنیم و اینجوری به پیشواز یه سال خوب بریم.
الان بیشتر از هروقت دیگه ای از خودم متنفرم و خودم رو سرزنش میکنم. فکر کنم یه مدته دوباره وسواسم شدید شده و به همه چیز دارم گیر میدم. از قیافه و ظاهر خودم که متنفرم. همین چند وقت پیش بود که رفتم جلو آینه و یکی دوتا چروک دیدم و همین باعث شد تا من دوباره شروع کنم و به خودم گیر بدم و خودم رو سرزنش کنم. برای اینکه خودمو راضی کنم رفتم چندتا سرم و کرم از گرونترین مارکی که پیدا میشد خریدم و حالا شب و روز جلو آینه اینا رو میمالم به صورتم اما این هنوز چیزی از حس پیر شدنم کم نکرده. بعد از اون گیر دادم به رنگ موهام و تیره کردم موهام رو. بعد چند روز گیر دادم به اینکه چقدر لباسهام تکراری شدن و من هیچی ندارم بپوشم و هی غر زدم تا اینکه این مشکل رو هم تا حدی حل کردم. با اینکه یه کم حس بهتری دارم توی پوشیدنم اما هنوز حس خوبی به خودم ندارم. انگار من هیچوقت نمیخوام خودم رو دوست داشته باشم.
این گیر دادن و وسواسها فقط راجع به خودم نیست و شامل خونه و زندگی و گلامور خان هم میشه. دائم دارم خونه رو تمیز و مرتب میکنم اما کافیه یه لکه روی سرامیک یا یه جای آشپزخونه ببینم. همین کافیه تا اون حس بد بیاد سراغم و بیفتم به جون خونه و حالا نساب کی بساب! بعد از اون عذاب وجدان میگیرم که چرا من هیچوقت غذا درست نمیکنم و همش رستورانیم و چقدر من تنبلم که برای گلامور خان غذاهایی که دوست داره رو درست نمیکنم و ... بعد میام این حس بد رو خوب کنم شروع میکنم به غذا درست کردن. همین دیشب بود به گلامور خان قول داده بودم شب براش غذایی که دوست داره رو درست کنم اونم کلی ذوق کرد که فلان فیلم رو باهم میبینیم و ... هنوز شروع نکرده به غذا درست کردن رفتم از انبار پیاز بیارم که دیدم کفشای نویی که چند روز پیش برای گلامور خان خریدم زیر چندتا وسایل افتادن و همین کافی بود تا منو عصبی کنه. اومدم غر زدم که دیگه برات کادو نمیخرم و تو از وسایلت مواظبت نمیکنی و گلامور خان سکوت کرد و رفت کفشاش رو برداشت.
بعد دوباره یادم اومد که قفل در حمام و دستشوئی هنوز خرابه و گلامور خان هنوز درستش نکرده. بعد رفتم توی اتاق خواب و باز یادم افتاد که دوتا از شیش تا لامپای چراغ اتاق خواب سوختن و گلامور خان هنوز چراغها رو عوض نکردن. و همینها کافی بود تا من دیوانه بشم و غذا درست کردن رو بسپرم به خود گلامور خان و برای بیشتر گیر ندادن برم بخوابم. اگرچه گلامور خان غذا رو درست کرد و باز منو بیدار کرد و باهم غذا خوردیم اما من باز قهر بودم (خودمم نمیدونم بابت چی!). و همین چندتا نکته کافیه تا من بشم یه آدم خبیث و سنگدل. و بابت اون جعبه بزرگ بیسکوئیتی که گلامور خان دیشب با شوق آورد و گفت برای من خریده اصلا تشکر نکنم و حتی بازش نکنم. و یا وقتی میبینم آخر شب از درد ِ دستاش خودش به دستش پماد میزنه کاملا لال بشم و هیچی نگم.
من از خودم متنفرم. متنفرم که توقع دارم گلامور خان کارها رو همیشه جوری انجام بده که من دوست دارم. متنفرم که توقع دارم یا کاری رو انجام نده یا به بهترین نحو انجام بده. متنفرم از خودم که این توی مغزم نمیره که میشه معمولی بود و همیشه نباید همه چیز عالی باشه. انگاری توی مغز من نمیره که میشه با چیزای ساده خوشحال بود... حتی چیزایی که داشتنشون چند وقت قبل خوشحالم میکردن دیگه راضیم نمیکنن و بهترشون رو میخوام. متنفرم از اینکه به خاطر یه چیز ِ ساده و بی ارزش میزنم همه چیز رو خراب میکنم و محبتهاش رو فراموش میکنم. همین چند روز پیش بود که در راستای اون پاراگراف اول و برای کریسمس برام دوتا کادو از مارک اون کرمها خریده بود. اولی رو شب قبل کریسمس قبل اومدن به خونه آویزون کرده بود به در ورودی خونه و بعد اصرار داشت که سانتا بازم برام کادوی کریسمس میاره. و دومی رو صبح کریسمس توی کمد لباسهام پیدا کردم. متنفرم از خودم که هیچجوری راضی نمیشم ... دائم بیشتر و بهتر میخوام. انگاری هیچ چیز نمیتونه من رو خوشحال کنه و این فقط در مورد گلامور خان نیست. من از خودم بیشتر از هرکس دیگه ای توقع دارم و برای خودم سنگدلترین و بیرحم ترینم.
و هدف من توی سال جدید اینه که روی این مشکلم کار کنم. من باید بتونم خودم رو دوست بدارم و بعد بقیه زندگیم رو. حتما یه راهی هست...
وقت چکاپ دارم برای عصر اما از صبح که از خواب بیدار شدم آروم و قرار ندارم. گلامور خان دانشگاه هست و من تنها باید برم. خیلی زودتر از خونه میزنم بیرون تا چندتا کار رو انجام بدم و بلکه آرومتر بشم. نیم ساعت بعد گلامور خان تکست میزنه و میخواد که اون تیشرتش رو که سر کار میپوشه رو بزارم ماشین بشوره چون بعد از دانشگاه باید بره سرکار.
برمیگردم خونه. به خونه که میرسم یه حسی بهم میگه صندوق پُست رو چک کنم. خیلی وقته که من پست رو چک نمیکنم و این کار رو گلامور خان انجام میده. اما امروز یه حسی منو میکشونه اون سمت. در صندوق رو که باز میکنم یه پاکت بزرگ میبینم. یه بسته ی رسمی که لوگوی دانشگاه روش زده شده. دستام به باز کردن پاکت نمیرن... میپرم توی آسانسور... گوشه ی بالای پاکت یه تیکه باز هست و زل زدم به اسم و آدرسم که بالای نامه نوشته شده.
در خونه رو با دستی که به وضوح میلرزه باز میکنم. تپش قلبم دوباره شروع شده و همه حسهای صبح بدتر و شدیدتر. تکست میدم به گلامور خان و بهش میگم. نامه رو باز میکنم اما چشمام تاز میبینن و نمیتونم بخونم. بعد از چند بار تلاش بالاخره خط اول نامه رو میبینم... " ما خوشنودیم که شما رو دعوت کنیم برای ..."
نامه رو پرت میکنم روی میز. تیشرت گلامور خان رو میندازم توی ماشین. قوطی پودر ماشین رو با دستای لرزون از کمد میارم بیرون. دستام دارن میلرزن که یهو قوطی از دستم ول میشه و پخش میشه کف آشپزخونه. همه آشپزخونه با پودر سفید میشه. پاهام میلرزن... میشینم وسط آشپزخونه... اشکام قطره قطره میریزن رو صورتم و قلبم تندتند میزنه... تکست میدم به گلامور خان و میگم که همه پودر ماشین ریخته شد وسط آشپزخونه.
گلامور خان خوشحاله و بهم دلداری میده. میگه آروم باشم و همه چی رو بسپارم به خدا. اما من به این فکر میکنم که چند سال برای این نامه دویدم و درس خوندم... چند سال چند سال چند سااااال ...