از شدت تب از خواب بیدار میشم. بالا سرم نشستی, سرت رو تکیه دادی به مبل و در حالی که یه حوله خیس توی دستهاته خوابت برده!
گلامورانه. کاش سالها اینجوری مریض و تبدار بودم و تو اینجوری ازم پرستاری میکردی.
چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم. شاید از خوابالودگی شاید هم از ترس اینکه مبادا نگاهت با نگاهم گره بخوره! چشمات بازه و زل زدی به من. نفسم رو با نفست تنظیم میکنم. با هر بازدمت یه نفس عمیق میکشم و همه نفست رو میکشم توی سینه ام. فکر میکنم آخرین بار کی اینجوری عطر نفسهات رو بلعیدم. چشمام رو یواشکی باز میکنم و میبینم چشمات رو بستی! نفسهات رو نامرتب میکنی, نفسهام رو هماهنگ میکنم. یه لحظه نفست رو نگه میداری و برای چند ثانیه نفس نمیکشی, نفس نمیکشم... نفس نمیکشم.
۱۲ آبان ۱۳۸۵ ساعت دو نیمه شب از پشت شیشه های انتظار پیدات کردم. چهره ت پر از استرس بود. بهت خندیدم و چشمک زدم... بهم زل زدی و با نگاه دنبالم کردی. دلم توی سینه میکوبید و سعی میکردم محکم ساکم رو پشت سرم بکشم و از سالن بیام بیرون. نیمه شب ۱۲ آبان ۱۳۸۵... نیمه شبی که سه ساعت توی لابی هتل بهم زل زده بودی و حتی یه لحظه ازم چشم برنداشتی. نیمه شبی که ساعتها با نگاههای پر از خواهش و تمنای تو و فرار نگاههای من صبح شد.
ساعت ۳ نیمه شب روی مبل لم دادم و با کامپیوتر ور میرم که یهو هوس قهوه با شیر زیاد میکنم. توی آشپزخونه ست و فورا با کمال میل دست به کار میشه. بعد از چند دقیقه یواشکی میفهمم که داره پفک هندی هم درست میکنه! صداش میکنم و میگم: اینی که داری درست میکنی خیلی بوی خوشمزه ای داره! یه جواب خوشمزه بهم میده...
میاد میشینه کنارم... یه لیوان بزرگ نوشیدنی داغ میزاره جلوم با چندتا شکلات. ظرف پفک رو میگیره تو دستاش و یه پفک میزاره دهن من و یه پفک خودش. اونقدر خوشمزه است که نگران تموم شدن پفک ها میشم و فورا میگم: "من قهرم! چهارتا پفک خودت میخوری یکی میدی به من"! بعد شروع میکنه تند تند چهارتا پفک میزاره دهن من ( اونقدر که دهنم بسته نمیشه!) و یه پفک خودش...
و بعد لیوان داغ نوشیدنیم رو با یه شکلات سر میکشم و مزه شور پفک با شیرینی شکلات و داغی نوشیدنی مخلوط میشه و عجیب مزه میده!!!
گاهی وقتها باید حتی به خودت هم ثابت کنی که میتونی محکم بایستی و از حق خودت و زندگیت دفاع کنی. گاهی وقتها باید به خودت هم ثابت کنی که دختر ضعیفی نیستی که تنها عکس العملش در برابر مشکلات فقط اشک و گریه است. گاهی وقتها باید مثل الان به خودت و دیگران ثابت کنی که یه دختر محکم و قوی هستی... که میتونی بلند شی و به جای گریه حرفهاتو منطقی بزنی و جواب منطقی بخوای. من امروز به خودم ثابت کردم که یه دختر محکمم...یه دختر قوی و با اراده که اونقدر غرور داره که نمیزاره کسی اشکهاشو ببینه... یه دختر که از حقش دفاع میکنه و کم نمیاره. اما...
اما یادم میمونه که این شهامت و اراده رو مدیون توام. تو که مثل یه کوه پشتم ایستادی و بهم اجازه دادی بهت تکیه کنم و پا بگیرم... تو اجازه دادی شبها تنها توی آغوش تو و برای تو اشکهامو خالی کنم و صبح دوباره ازم خواستی که همون دختر محکم و با اراده بشم. تو اجازه دادی مثل یه نهال نو پا کنارت جون بگیرم و رشد کنم و قوی بشم... تو این نهال نو پا رو محکم بار آوردی اونقدر که حالا خودت هم میتونی بهش تکیه کنی. تو گذاشتی این تاک روی سینه ات قد بکشه. ازت ممنونم... ممنونم برای همه بودنت... برای همه حمایتت... برای همه همراهیهات... ممنونم رفیق.
چشمامو باز میکنم صبح شده! حالم خوب نیست انگار یه چیزی راه گلوم رو گرفته...پر از بغضم. آروم کنارم خوابیده... دلم میخواد بیدار بشه و منو محکم توی بغلش بگیره... سرم رو بزارم روی سینه اش و اشک بریزم. اما حیف که دلم نمیاد وقتی مثل هر صبح که با خنده چشماش رو باز میکنه اینجوری بهش صبح بخیر بگم. زل میزنم بهش و سعی میکنم با صدای نفس هاش... با گرمی تنش کنارم آروم بشم. صورتم داغ میشه... همزمان با ریختن یه قطره اشک از صورتم چشماشو باز میکنه و با خنده به صورتم نگاه میکنه و من با اشک بهش صبح بخیر میگم!
گلامورانه. چقدر خوبه که توی اشکهام هستی و محکم بغلم میگیری, اشکهامو پاک میکنی و با حرفهات سعی میکنی آرومم کنی. چقدر خوبه که دارمت, چقدر خوبه که هستی...
توی اوج احساس درست وقتی که توی لحظه ها غرقیم بهم میگه: یه چیزی ازت میخوام نگو نه... فقط یه شرط داره!
میگم: چی؟ میگه: نباید نه بگی... میگم: چیه؟ میگه: میخوام که تنها بری به این شرط که هر یک ساعت بهم زنگ بزنی تا نگرانت نشم!! میگم: میدونی که تنها نمیرم.
میگه: باید بری نگو نه... میگم: الان باهام بحث نکن...
و من توی دلم ذوق میکنم از این حرفت و فکر میکنم من چقدر خودخواهم که گاهی وقتها تو رو از قبل قضاوت میکنم!
و دوباره با لذتی بیشتر غرق میشم توی لحظه هامون...
حرفهاشو میخونم. هر کلمه ای که جلوتر میرم حس میکنم انگار خودم اون جمله ها رو نوشتم...اون حسها رو. بغض میکنم و اشکهام خود به خود میریزن پائین, صورت سردم با اشکهای روونم داغ میشه. تا این لحظه فکر میکردم شباهت های بینمون اتفاقی هستن اما با خوندن و شنیدنش بیشتر از همیشه دارم شباهتهامون رو در کنار همه شباهتهای معمول میبینم, شباهت اسم, شباهت خانوادگی, شرایط زندگی, تحصیل و از همه مهمتر عاشقی کردن هامون.
حالم بده, نمیتونم جلو اشکهامو بگیرم. بهش تکست میزنم تا برای زنگ زدن بهش اجازه بگیرم چون دیر وقته. برام مهم نیست که صدام گرفته ست, مهم نیست که دوستیمون از یه بحران گذشته و من خواستم که از زندگیش بیام بیرون, مهم نیست که شاید ازم دلگیره, مهم اینه که میخوام صداشو بشنوم با همین صدای گرفته میخوام باهاش حرف بزنم میخوام ازش معذرت بخوام اگه خواستم تنهاش بزارم میخوام بهش بگم که کنارش هستم. نمیتونه تلفنی صحبت کنه اما میاد باهم چت کنیم.
صداش میکنم, انگار که خودم رو صدا میکنم! حرف میزنه, اشک میریزه, درد و دل میکنه و از غصه های بیشمارش میگه. پا به پاش اشک میریزم. ازش میخوام دلش رو خالی کنه, ریز به ریز از اول برام توضیح میده و من فقط اشک میریزم.
انگار یکی داستان زندگیم رو داره برام تعریف میکنه. پرت میشم توی گذشته, توی عاشقی کردن های خودم از راه دور, اشکهای هر شب و نیمه شب هامون پشت تلفن, درد فرسنگها جدایی و تحمل کردن و دم نزدن, ریختن توی خودت و شبها هق هق کردن تا خود صبح. با هم اشک میریزیم, بعضی جاها رو سکوت میکنه و من دنباله ی داستان رو میگم, سخت نیست حدس زدنش آخه اون داره زندگی خودم رو برام تعریف میکنه!
از عشقش میگه, از اینکه چقدر دوستش داره, از خوبیهاش, رفیق خوب راه و وفادار بودنش, از عاشقی کردن هاشون, قهر و آشتیها, حساسیتهاش, مشکلاتشون و...و باز من غرق گذشته و حال خودم و عشقم میشم. حتی عشق زندگیمون هم به هم شبیهن... خیلی شبیه!
اشک میریزه, اشک میریزم, اشک میریزیم با هم, اون اونجا و من اینجا. حس میکنم چقدر بهش نزدیکم, چقدر دوستش دارم و نمیدونستم! مثل یه آینه است برام... یه آینه ی زلال و پاک که زندگیم رو روبروم نشونم میده. حس میکنم چه دوست نابی هست و نمیدونستم! مهربون و ساده... صمیمیت صداش ذوبم میکنه و از خودم بدم میاد برای فاصله ای که خواستم بینمون به وجود بیارم. یه دوست قوی و محکم که توی اوج مشکلات خنده از صداش نمیره... توی اون مشکلات باز خدا رو شکر میکنه و میخنده... آخ که چقدر صدای آروم و صمیمیش رو دوست دارم.
همه اینها رو نوشتم برای تو... تو که میدونی کی هستی و امیدوارم بدونی که چقدر هم برام ارزش داری. اونقدر که دلم داره برای دیدنت بی تابی میکنه. اونقدر که فکر دیدنت شب و روز باهامه. میخوام بدونی که دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم حتی اگه منو به عنوان یه دوست قبول نداشته باشی. میخوام بدونی که خیلی برام ارزش داری. دوستت دارم... اونقدر که با اینکه چند ساعت پیش صدات رو شنیدم اما دلم میخواد باز باهات صحبت کنم اما حیف که خجالت میکشم دوباره زنگ بزنم!!
میخوام ازت بخوام همینجور محکم و قوی بمونی و یادت باشه خدا اونهایی رو که دوست داره بیشتر و سخت تر آزمایش میکنه. یادت باشه... تو خود عشقی که همزاد منی....
گلامورانه. مـــــِموُ خان حسودی نکن
توی اتاق خواب نیست...روبروی آینه ی راهرو هم نیست... عجیبه چون معمولا بعد از دوش گرفتن نیم ساعتی جلو آینه ست و موهاش و بدنش رو با سشوار خشک میکنه. سرک میکشم توی هال میبینم با کله رفته توی لپ تاپ! تا منو میبینه میخنده میگه: پاسوردش چیه؟ میگم: خوندی که فقط برای خودمه! میگه: جون من بگو...قلبم داره تند میزنه!! میگم: نچ... خیلی اصرار داری بگرد پیداش کن! میرم توی اتاق خواب و بعد از ده دقیقه میام توی هال میبینم یه خنده ی پهن روی صورتشه! میگه: پیداش کردم!! و دستاشو باز میکنه و میگه بیا...
پ.ن. دوستان عزیز خصوصی هایی که نوشته میشن فقط برای خودم هستن. ناراحت نشید اگه پاسورد بهتون داده نشده چون به هیچ کس پاسورد ندادم.
صبح از خواب بیدار شده و داره با خنده و هیجان تعریف میکنه. میگه: دیروز که زنگ زدی هی با تعجب به اسمت روی موبایل نگاه کردم و هی با خودم فکر کردم این کی میتونه باشه؟!!! بعد دوباره میخنده و میگه: بعد از چند ثانیه یادم افتاد که شماره جدیدت رو با اسم "Mrs Glamour" سیو کردم.
اینو که میگه چشمام برق میزنه... نمیدونم چرا توی دلم ذوق میکنم.چند ساعت بعد بهش تکست میزنم: وقتی گفتی با این اسم سیوم کردی نمیدونم چرا ذوق کردم! مرسی...
تکست میزنه: خیلی وقته دنبال یه اسم قشنگم واست. تا اینکه بالاخره همین رو انتخاب کردم. توی قلبمم سیوت کردم mrs glamour ِ من!!